یا هو
سلام
این روزها وقتی فیلمهای دفاع مقدسی تلویزیون را برای بار هزارم میبینم کلی نوستول خونم میرود بالا از اینکه من اولین بار فرق تفنگهای مختلف را در همین فیلمها شناختم(حالام همچین اطلاعاتی ندارم ولی آن موقع من به هر چیزی که توان شلیک و کشتن داشت میگفتم تفنگ)
تجربه دیدن گریه پدرم پای یک فیلم(آن قسمت فیلم پرواز در شب که فرمانده میره با قمقمه اش آب بیاره همین که میرسه پشت سیم خاردار میزننش و او سعی میکند با دهان قمقمه را نگه دارد بعد قمقمه را میزنند)
کلی تجربه عجیب و غریب دیگر مثل اینکه آدم اگر عربی بلد باشد چقدر خوب است(بلمی به سوی ساحل وقتی سه تا رزمنده با عراقی ها برخورد میکنند و موندند چجوری آنها را دست به سر کنند که لو نروند)
یا یک ترانه چقدر میتونه در ذهن آدم موندگار بشود(آهنگ آخر فیلم افق: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این بزم بمانید بتازید بتازید در این رزم بتازید ...)
اینها همه فیلمهای دهه 60 بود بعضیهاشون چون دقیقا در بحبوحه جنگ ساخته شده بودند میزان شعارشون و وای ما چقدر خوبیمشون زیاد بود (البته من این فیلمها را چون دیر به دنیا اومدم یک کم دیرتر دیدم سالهای اول دهه 70)
بعد گذشت تا یک هو یک شب سیما زد به سرش از کرخه تا راین را پخش کرد و من هنوز هم که فیلم را میبینم نمیدونم چرا ولی دوست دارم یک جور دیگر تموم بشود.
فیلمهای جدید که لزوما نباید توشون جنگی باشد و حال و احوال آدمها بعد از جنگ است یکی یکی اومدند کیمیا و آژانس شیشه ای شاخصترینهاشون بودند(اولین تجربه سعی برای حفظ دیالوگ یک فیلم با آژانس شیشه ای بود : تو میدونی گردان بره خط ...)
در این دهه یک کم خلاقیت بالا رفت فیلمهای فلاش بکی هم پاشون به سینمای دفاع مقدس باز شد مثل هیوا(که انصافا صحنه های درگیری در آن سنگر زیرزمینی عالی بود) تا سفر به چزابه
بعد هم پای عشق به این سینما باز شد که نتیجش شد شیدا(هنوزم وقتی کسی سوره مزمل را میخواند لحن پرستار فیلم میاد توی ذهنم)
این وسط لیلی با من است هم بود که من از آن موقع به شدت طرفدار پرویز پرستویی شدم و خوب به نظرم یک گام به جلو بود چون دیگر کم کم داشتیم به این سمت میرفتیم که شهدای ما فرشتگان به ذات خوبی بودند که از آسمان اومده بودند تا ما را نجات بدهند(متاسفانه آخرش هم باز به همین مسیر انحرافی رفتیم)
این وسط سریالهای خوبی هم بود مثل سیمرغ با آن آهنگ متن فوق العادش یا خاک سرخ (همون یک صحنه بهت لاله اسکندری بعد از انفجار ماشین و کشته شدن همسرش برای این که به یک فیلم بگوییم شاهکار کافیه) و این آخریها رقص پرواز.
خوب این همه اسم آوردم که به کجا برسم به این که چی شد که سینمای ما از شاهکاری مثل از کرخه تا راین رسید به اخراجی ها؟ چی شد که تا در تلیوزیون عشق یک رزمنده را نشان میدهند(سریال خوب گل های گرمسیری) کلی دانشجوی بسیجی نما صداشون در میاد که آهای اینها قداست شهدا را بردند زیر سوال. چی شد که از خاک سرخ رسیدیم به همچون سرو که اصلا معلوم نیست در کجای جبهه و جنگ اتفاق میفتد که آدمها انقدر اتو کشیده هستند و کفشها واکس خورده وچفیه ها حتی یک ذره گرد و خاک روش نیست؟
چی شد که جشنواره مقاومت ما فقط شده یک جشنواره سوری؟ اصلا فایده این جشنواره چیه وقتی همین امسال فقط دو فیلم بلند با موضوع دفاع مقدس نمایش داده شد(کودک و فرشته و بیداری رویاها که تازه سر دومی هم کلی دعوا ست)
یا فایده این همه تله فیلم یخ که با موضوع جنگ ساخته میشود چیه؟ تله فیلمهایی که فقط توشون دو تا ترقه میندازند ملت همینجوری الکی میپرند پشت خاکریز و یک سری هم سید گویان و حاجی گویان از این طرف صحنه میروند آن طرف صحنه و در حالیکه فیلم مدعی است دو قدم تا خط مقدم فاصله نیست پرچم ایران در اهتزازه و صدای نینوا نینوا ما داریم می آییم هم از بلندگو در حال پخشه؟
خوب این تله چه نتیجه ای دارد جز این که یکسری بگویند از هر ده تا فیلم سیما نه تاش دفاع مقدسیه و از آن طرف هم چهره واقعی جبهه نشان داده نشود؟
خلاصه کلام این که به نظر من بیایم یا کاررا بسپریم دست کاربلدها و کاری بهشون نداشته باشیم (امثال حاتمی کیاها) یا کلا در سینمای جنگ را تخته کنیم چون اینجور که داریم پیش میرویم با اخراجی ها و این تله های مزخرف عملا داریم به سمت توهین به جنگ پیش میرویم.
پ.ن: از اینکه پست طولانی شد ببخشید
+ نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 12:47  توسط ندا
|
یاهو
سلام
نمیدونم حس این که تله تئاترهای شبکه چهار را ببینید دارید یا نه؟ همین چهارشنبه یک تله ای پخش کرد به نام هویت. تئاتر قشنگی بود حالا قصد نقد تئاتر مذکور را ندارم چیزی که بود این که بازیگر نقش منفی و آدم بد کار همون بازیگر نقش حاج بهزاد (یا حج بهزاد) در سریال زاینده رود بود نتیجه این شد که ما (من خانواده ام) هر کاری کردیم نتونستیم این کاراکتر را باور کنیم.
یا مثلا چند وقت پیش که زیر هشت از شبکه یک پخش میشد و همه ما امیر جعفری رادر نقش عطایی میدیدیم که خیلی جدی بود بعد دقیقا همون موقع شبکه سه داشت بدون شرح را با یک فروند امیر جعفری شوخ و شنگ نشان میداد.
متوجه مشکل شدید؟
دو حالت دارد
یا سیمای ما کلا برنامه ریزی ندارد که بیاید و برنامه ها و کارهای یک بازیگر را درست پخش کند.
یا این که قحطی بازیگر اومده.
مثلا به نظر من بازیگر نقش یوسف پیامبر که همه او را میشنساند حداقل تا یک سال نباید در فیلم دیگری لااقل نقش منفی بازی میکرد حالا تصور کنید همین چند وقت بعد از اتمام سریال سینمایی آل پخش شد(من خودم فیلم را ندیدم)
در هالیوود دقیقا این قانون هست نتیجه این میشود که ما آنها را در نقشها قبول میکنیم.
خلاصه حرف من این است که اگر یک بازیگری نقش منفی بازی میکند یا نقش مثبت در حد پیامبر و این صحبتها باید برایش یک تاریخ مشخص بشود و تا پایان آن مدت نقش مخالفش لاقل پخش نشود. اینطوری هم دوام و ماندگاری آن نقش خاص بالا میرود هم وقتی آدم نقش بعدی همون بازیگر را میبیند او را باور میکند.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 18:39  توسط ندا
|
یا هو
سلام
تا حالا براتون پیش اومده که یهو یکی زنگ بزند خونتون بگوید:الو خونه هستین, اِ هستین باشد پس ما داریم میاییم.(اگر در ایران زندگی کنید حتما تجربش را داشتین)
میدونید من همیشه این طور وقتها فکر میکنم مثلا اگر ما امتحان داشته باشیم یا مادرمون مریض باشد یا نه همون لحظه برنامه ریخته باشیم بریم بیرون چی میشود؟
دو حالت دارد معمولا میگوییم:نه بفرمایین قدمتون رو چشم" تازه یک کم هم پیاز داغشو زیاد میکنیم:اتفاقا همین الان داشتیم میگفتیم پس این فامیلهای بی معرفت ما کجا هستن که یک سر به ما نمیزنند؟
در نادرترین حالت ممکن هم بعد از کلی سرخ و سفید شدن و من من کردن میگوییم:اِ چیزه راستش خوب یک کاری داریم ان شالله یک روز دیگر در خدمت باشیم
یا مثلا تابستانها آدم کلی برنامه میچیند که با یک اکیپ خاصی از فامیل مثلا بروند شمال بعد ییهو یک خانواده که کلا آدم باهاشون حال نمیکند خودشون را میندازند وسط(این یکی هم صد در صد پیش آمده)
حالا همه این مقدمه چینی ها را کردم که چی بگویم؟
حرف من این است که چرا کلا ما انقدر دیگران برامون مهمتر از خودمون هستند چرا باید آن حالت دوم انقدر نادر باشد؟
از یک طرف هم میگویم چرا باید بعضیهامون انقدر کم ظرفیت باشیم که تا یکی گفت برای امشب زندگی خودم برنامه دارم ما ناراحت بشویم؟
چرا اصلا در مخیله ما نمیگنجد که حتی ممکن است یک نفر تا آخر هفتش را برنامه ریزی کرده باشد و با چتربازی ما کلا سیستم زندگیش به هم بریزد(مثل مشروطی در یک ترم دانشگاه, به هم خوردن یک دوستی ارزشمند به خاطر کنسل کردن قرار قبلی به علت ورود یک قرار غیر مترقبه, اخراج از کار به خاطر دیر رسوندن پروژه و...)
اصلا همه اینها به کنار یک نفر در آن لحظه حس ندارد یک نفر میخواهد برای خودش برود مسافرت و هزار و یک کار دیگر.
خلاصه اگر بخواهم بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ است احتمالا وقتی داشتید اینها را میخوندید کلی نمونه اومده ذهنتون.
نوشتم شاید لاقل نسل ما یک کم با جنبه تر باشد. شاید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 5:22  توسط ندا
|
یا هو
سلام
به عنوان یک دختر چادری شدیدا به چادری های سیما اعتراض دارم. دوست دارم بروم آرشیو لباس سیما هر قدر چادر آنجا است را آتش بزنم(با تاثیر پذیری از جناب هوشی) آقا اصلا من نسبت به این چادر داد دارم.
من نمیفهمم این چه تصویری از یک دختر چادری است که نشان میدهند؟ مثلا همین اکرم که هر شب چشممون به جمالش روشن میشود کدام دختر چادری اینطوری دست و پا چلفتی است؟ مگر راشیتیسم مزمن دارد که هی تپ و تپ میخورد زمین؟ مگر چادر پرچم است که وقتی از خانه زدی بیرون بگیری دستت بعد عین بادبان کشتی پشت سرت پیچ و تاب بخورد تا تو یادت بیفتد باید سرت کنی(قسمتهای اول که دنبال امیرحافظ از خانه مامان لطیفه زد بیرون)
از آن طرف مهتاب را داریم در سریال فخیم ملکوت(چه فکری کردند اصلا این سریال را ساختند؟) آرایشش که سر جاشه بعد وقتی میخواهیم یک دختر چادری تحصیل کرده استثنا عقب نیفتاده را نشان بدهیم باید چادر دانشجویی یا ملی سرش کند؟ نمیشد همون چادر سنتی خودمان را سرش کند؟ من هیچ مشکلی با چادر ملی ندارم ولی میگویم اگر صد نفر آدم بدبخت را نشان میدهید که چادرهای سنتی را به افتضاحترین شکل ممکن سر میکنند بابا این یک دختر به اصطلاح مثبت طبقه ثروتمند هم همان چادر سنتی را سرش کند چی میشود؟
از نان و ریحون هم که نگویم بهتره هر چی خانم دروغگو و دوز و کلک زن و گیر بده است(مثل ریحانه یا فرشته) چادر سرشون است. بعد خانم ناشر و خانم مدیر داخلی که تحصیل کرده هستند هیچ.
خلاصه که حرف من این است که آقا لطفی کنید در سریالتون یکی از المانهای اقشار پایین را چادر نگذارید. اگر برای شخصیتهای فیلمتون پوشش چادری تعریف میکنید درست تعریف کنید لاقل ازچهار تا آدمی که به خواست خودشون چادر سر کردند نه به زور و به مصلحت سوال کنید.
همین.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 12:57  توسط ندا
|
یا هو
سلام
تا حالا شده مغزتون هنگ کند؟ انگار دیگر هیچ چیزی براتون جذابیت قبل را ندارد؟ کتاب میخونید ولی فقط دارید صفحات را ورق میزنید نمیخونید . فیلم میبینید ولی فقط دارید تماشا میکنید نمیبینید. میروید کلاسی که قراه معرفتی باشد دوزار چیز از توش یاد بگیرید ولی نه تنها چیزی یاد نمیگیرید بلکه گاها قدرت تحلیلتون را هم از دست میدهید یک جور مرگ روحی به نظرم.
این چند وقت که نبودم این جوری شده بودم ولی نبودم دقیقا مثل یک مرده متحرک.
به هر حال حالا که برگشتم یک کم رویکرد کلی وب احتمالا فرق میکند بابت این نبودن معذرت میخواهم ولی حتی کامپیوتر هم نیاز به ریست دارد دیگر نه؟
پ.ن: میدونستم نقد فاصله ها انقدر نحسی دارد عمرا میذاشتمش.
+ نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 22:46  توسط ندا
|
یا هو
سلام
به نظر من فیلمنامه این سریالها این طوری نوشته میشود:
کارگردان و دوستان نشستند یهو به سرشون میزند یک فیلم بسازند میایند و میگویند جه کار کنیم فیلم بگیرد؟ خوب کاری ندارد که یک عشق قدیمی ترجیحا یکی از طرفین یک مشکل اساسی داشته باشد(دخترش گم شده باشد چطر است؟) یک عشق جدید از آنهایی که سر به رسوایی زند(دختر و پسر هر دو باید تا حد ممکن سرتق باشند و ترجیحا یکی از طرفین بد باشد) یک عشق سالم ( ترجیحا پسر و دختر انتهای آدمهای پاک باشند) مقداری و عمه و عمو خاله آماده به نصیحت و دست به نقد. برای خالی نبودن عریضه مقداری آدم حاشیه ای.
همین. هر جا هم که کم بیاورند میزنند به سمت کل بین افراد و خوشمزه بازیها بازیگر خوش تیپ جوان سریال.
انصافا چقد از سریال به روابط مزخرف بیتا و سعید گذشت؟
بعد کلا سریال اگر میخواهد راهکار به خوانواده ها بدهد پس باید طوری شرایط را نشان بدهد که قابل تطبیق باشد. در این سریال شهر بزرگ تهران در حد یک دهات فرض شده است که همه همه جا هی تصادفا میخورند به هم. شخصیتهای قصه اگر احیانا روزی در کار دیگری دخالت نکنند شب خوابشون نیمبرد, آدمها یا سفید هستند یا سیاه(وسط نداریم دیگر نویسنده بخواهد خیلی هنر کند یک محسن را میگذارد که از نظر بزرگترها سفید است از نظر ما جوانها سیاه).
خلاصه فاصله ها به نظر من فقطط به این درد میخورد که بشینیم با بچه ها ببینیم به سوتی هایش بخندیم یا اینکه نه شبکه را عوض کنیم بشینیم در جستجوی پدرمان را ببینیم اینطوری پدر خودمان را در نیاوریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 11:2  توسط ندا
|
یا هو
سلام
زیر هشت:
اوایل که تلیویزیون در گیر و دار جام جهانی شروع به پخش تیزر سریال کرد فکر کردم سریال جذابی باید باشد. حالا با پخش تقریبا نیمی از سریال حسابی از خودم شاکی هستم که اثلا چرا شروع به دیدن سریال کردم؟
سریالی که فیلمنامش به نظر من فوقش در حد یک سریال هفت هشت قسمتی است تبدیل شده به یک سریال که نمیدونم قرار است چند قسمت باشد.
جدا بیاید صحنه های آه و ناله (که با مرگ نوزاد بیشتر هم شده) و مقادیر متانبه خط و نشان کشیدن و کلی صحنه نماز خواندن و حرف زدن های بیخود آدم ها با هم را حذف کنید(مثل آن جشن تولد لوس عادل یا سخنرانیهای جناب عیوضی که میتونست کمتر بشود) بعد ببینید چقدر از سریال میماند.
اما جدای از ریتم کند وحشتناک سریال یک چیزی که خیلی روی اعصاب است نوع حرف زدن آدمهای سریال با هم است. همه یک طوری با هم حرف میزنند انگار ما در دهه 60 و آن اطراف زندگی میکنیم.(از این بخش دیالوگهای عطا و منصور را فاکتور بگیرید)
اما خوب با همه این حرفها نمیشود از بازی خوب امیر جعفری و پانته آ بهرام و کامران تفتی گذشت جدا خوب بازی کردند مخصوصا آن یک صحنه در پارک به نظرم عالی بود(وقتی عطا منیژه را دید)
اما نکته ای که امسال در سریالها تابستانه سیما شاهد آن هستیم این است که سیما بعد از دوره نرگسیزم(بعد از پخش نرگس) زد به سرش که کلا بیخیال طنز بیاید رئال بسازیم ولی مشکلی که هست این است که بابا ملت تفریح و خنده هم میخواهند میزنی شبکه یک سریال فوق را دارد از کرده خودت پشیمان میشی. میزنی شبکه دو یا حلالم کن دارد که کلا از زندگی سیر میشی یا باغ شیشه ای که فقط افسوس از این همه حیف کردن بیت المال نصیبت میکند. میزنی شبکه سه تاوان میبین خوب این یک خوبه. شبکه چهار و پنج هم که کلا بیخیالی سیر میکنند خلاصه نمیدونم آخر تابستان چند نفر به سرشان میزند باز هم ماهواره بخرند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 11:1  توسط ندا
|
یاهو
سلام
نوزاد زیبایی بود انصافا بین این همه نوزادی که تا به حال دیدم یکی از قشنگترین ها بود با خودم گفتم خوش به حال مادرش چقدر الان شاد است. دنبالش گشتم تا ازش یک سری سوال کنم فهمیدم دیشب بعد از به دنیا آمدن بچه اش به خاطر اعتیادش و معلوم نبودن پدر دخترک از بیمارستان فرار کرده است. از آینده دخترک ترسیدم.
پسر بچه ساکتی بود هر بار با هزار ترفند بهش دارو میدادیم از دو ماهگی دچار تشنج شده بود و دست آخر هم تشنجات کار خودشون را کرده بودند و او دچار عقب ماندگی ذهنی شدید شده بود با اینکه پنج ساله بود پاهایش به اندازه پای یک بچه 3 ساله لاغر و نحیف بود و تحمل وزن بدن پسرک را نداشت. مادرش را که دیدم دلم میخواست یا خودم را بکشم یا مادر را (هیچ کدام را انجام دادم فقط از بخش زدم بیرون) خانم محترم 50 ساله بود یعنی در 45 سالگی باردار شده است. ازش پرسیدم چرا انقدر دیر؟ گفت با همسرم بچه دار نمیشدیم بعد از کلی دوا و درمون خدا این را(اشاره کرد به پسرش) بهمون داد.
خیلی دلم میخواست همون موقع سرش داد بزنم خدا نمیخواست شما به زور ازش گرفتید.
من نمیفهمم کدوم قانون بشری و عرفی و شرعی قبول میکند دو نفر فقط به خاطر اینکه به آرزوشون برسند(پدر و مادر شدن) اجازه دارند یک موجود دیگر را بدبخت کنند.
چرا باید دو نفر آدم(شک دارم بشود بهشون گفت آدم) فقط به خاطر هوس بازیشون یک بچه بیچاره را به این دنیا بیاوند و بعد بدون هیچ مسئولیتی او را رها کنند؟
نمیفهمم آخر با این همه خودخواهی میخواهیم به کجا برسیم؟
+ نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 16:17  توسط ندا
|
یاهو
سلام
بعضی وقتها حالم از خودم به هم میخورد دوست دارم خودم را پرت کنم جلوی تریلی ای چیزی شاید دنیا خودش را از شر یک موجود پست خالیتر ببینه.
اصولا این حالت وقتی پیش می آید که خودم را نسبت به همه چیز محق میدونم.
امروز بیمارستان بودم وقتی برگشتم خودپرداز بانک, کارتم را خورد و من به خودم حق دادم که عصبانیتم را سر خوانواده خالی کنم. چه شکلی؟ وقتی آمدم خانه جواب مامانم را ندادم که صبح تا حالا در خانه دویده بود, به خواهر بیچارم که از من از خیلی وقت پیش کاری را خواسته بود پریدم, کلی از دست کل خوانواده شاکی شدم که چرا وقتی من خوابم این همه آدم زنگ میزنند خانه ما(در حالیکه این اتفاق طبیعیه چون من ساعت نامناسبی را برای خوابیدن انتخاب کردم). و انقدر از وقتی آمدم تلخ شدم که خواهرم احتمالا الان دارد دعا میکند زودتر فردا بشه و من برگردم بیمارستان.
کلا چرا من اینجوریم؟ چرا نمیتونم صبوری کنم؟ چرا انقدر تند و تلخم؟ من که انقدر ادعا دارم که آهای فلانی! این کار کوچک را نکن حق الناس است, چرا حق الناس اخلاقی و رفتاری میکنم( از جمله ادعاهای من این است که هر کسی که یک فرد دیگر را عصبانی یا ناراحت کند حق الناس کرده است چون خدا اساسا بنده هایش را شاد آفریده)
بروم یک تریلی ای چیزی پیدا کنم!
+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 20:5  توسط ندا
|
یا هو
سلام
تاوان سریال خوبیه. به شعور مخاطبش احترام میگذارد و تقریبا یک سر و گردن از باقی سریالهای تلیویزیون ما بالاتره. نکاتی من در تاوان دوست دارم این ها هستند:
قصه گویی:
نوع روایت تاوان مخصوصا در قسمتهای اول واقعا عالی بود و به نظر من یکی از عوامل اصلی جذب مخاطب بود این که ما آدم ها و روابطشون را از روی فلاش بک ها بشناسیم نه به صورت بقچه ای یکی بیاید کل ماجراهای یک نفر را تعریف کند(اتفاقی که این شبها در سریال فاصله ها می افتد)
با من بمان:
یکی دیگر از نکات خوب تاوان که تقریبا در اکثر جاها به آن اشاره شده ریتم تند سریال است طوریکه اگر شما دو قسمت سریال را نبینید عملا از یکسری از بخش های سریال سر در نمیارید این خودش آن هم در صدا و سیمای ایران که اکثر سریال سازها عادت دارند هر قسمت یکی بیاید کل اتفاقات قسمت قبل را یک جوری دوباره تعریف کند کلی به عیار فیلم اضافه میکند.
پلیس باهوش:
بر خلاف بعضی ها که معتقد هستند سروان سریال شبیه جواد هاشمی است و شبیه به او بازی میکند من اصلا این نکته را قبول ندارم من فکر میکنم این که جناب پلیس خیلی کتابی حرف نمیزند و سعی نمیکند ادای کارآگاههای خارجی را دربیاورد و پا به پای آدم های سریال پیش میرود خودش یک امتیاز برای تاوان محسوب میشود.
جمع اضداد:
ما در تاوان تقریبا شخصیت مطلق سفید یا مطلق سیاه نداریم تمام شخصیتها حاکستری هستند این جمع شدن این همه آدم پیچیده کنار هم نکته ای است که هر کسی را ترغیب به دیدن سریال میکند.
در کل تاوان سریالی است که وسط این همه گرما دیدنش میچسبد.
+ نوشته شده در جمعه 25 تیر1389ساعت 11:1  توسط ندا
|